.......................سیدکمال سیدی صاحباری.......................

................................... گورسن بو گوننر بیر گون قوتولاجاخ و من ایستدیغیما یتیرجاغام ........................................

 

نوشته شده در دوشنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩٦ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

 

دنیا پر است از آدم هائی که یکی را دوست دارند اما با شخص دیگری زندگی می کنند.

نوشته شده در یکشنبه ٥ دی ۱۳٩٥ساعت ٦:٤۸ ‎ب.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

دو قدم مانده که پائیز به یغما برود

این همه رنگ قشنگ از کف دنیا برود

هرکه معشوقه برانگیخت ، گوارایش باد

دل تنها به چه شوقی پی یلدا برود؟

نوشته شده در سه‌شنبه ۳٠ آذر ۱۳٩٥ساعت ۱:٤۳ ‎ق.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

 

نوشته شده در پنجشنبه ٢٥ آذر ۱۳٩٥ساعت ٤:٢۳ ‎ق.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

هر تصمیمی می گیری ، بگیر

ولی یا با تمام وجود پاش بمون یا کاملا بیخیالش شو

"تردید" آدم رو نابود می کنه.

نوشته شده در چهارشنبه ٢٤ آذر ۱۳٩٥ساعت ٥:٥٧ ‎ب.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

مومنم کردی به عشق و جا زدی، تکلیف چیست؟

بر مسلمانی که کافر میشود پیغمبرش!!!!

نوشته شده در یکشنبه ٢۱ آذر ۱۳٩٥ساعت ٦:٤۱ ‎ق.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٦ آذر ۱۳٩٥ساعت ٢:٥٥ ‎ق.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

نوشته شده در دوشنبه ۱٥ آذر ۱۳٩٥ساعت ٤:٠٠ ‎ق.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

نوشته شده در دوشنبه ۱٥ آذر ۱۳٩٥ساعت ۳:٥۸ ‎ق.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

نوشته شده در یکشنبه ۱٤ آذر ۱۳٩٥ساعت ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

می خواهم به عقب برگردم

می خواهم دوباره آن پسرک لاغر مومشکی شوم که هنوز خال بالای لبش سبز نشده بود

و چه بی تابانه می خواست بزرگ شود

می خواهم دوباره کوچه های کودکی ام را پرسه زنم

و آن کوچه که منتهی به مدرسه میشد و در نظرم هر روز کش می آمد را تا انتها لی لی کنم

و روی تخته سیاه، مشق الفبا بنویسم

می خواهم لای کتابها،گلهای شقایق را خشک کنم و شاید گاهی پروانه بخت برگشته ای را.

می خواهم کفش و عصای پدربزرگم را در بکرترین جای خانه پنهان کنم

تا در خانه بماند و من تمام روز را روی زانویش بنشینم

می خواهم در مطبخ متروک انتهای حیاط قدیمی مادربزرگ ، کشفیاتی تازه انجام دهم

می خواهم به روزهایی برگردم که بت خواهرانم بودم

و به آنان که می پنداشتند تمام مشکلات دنیا با دستان من حل می شود، برادری کنم

و پدرم که از تبارعیاران بود را برای خودم نگه دارم که اینقدر زود پر نکشد

و مادرم که امنیت خاطر خانه است و آغوشی پرگل دارد را در زندگی ام جاودانه کنم

چه زیباست رویا پردازی

باید مواظب باشم کسی شیشه رویاهایم را نشکند  

نوشته شده در جمعه ۱٢ آذر ۱۳٩٥ساعت ٧:٠٦ ‎ق.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

بالاخره در زندگی هر آدمی یک نفر پیدا می شود

که بی مقدمه آمده ، مدتی مانده ، قدمی زده و بعد اما بی هوا غیبش زده و رفته است.

آمدن و ماندن و رفتن آدم ها مهم نیست .

اینکه بعد از روزی روزگاری، در جمعی صحبت از تو به میان آید ، آن شخص چگونه توصیف ات کند مهم است.

نوشته شده در دوشنبه ۸ آذر ۱۳٩٥ساعت ٦:٢٠ ‎ق.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

نوشته شده در پنجشنبه ٤ آذر ۱۳٩٥ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

نوشته شده در پنجشنبه ٤ آذر ۱۳٩٥ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

برای خودتان یک دوست پیدا کنید

یک نفر که تا ابد بماند، یک نفر که حالتان ، جانتان ، کارتان ، بد و خوبتان ، همه را با هم بخواهد

یک نفر که حالش را بپرسید

خوابش را ببینید

آدم ها باید، غیر از عشق و خانواده ، یک نفر را داشته باشند

که همه چیزهایی که نمی شود به آن دو قبلی گفت را به او بگویند

از سردرد های کوچکشان تا غمهای یکساله!

یک نفر که تا صبح روبروی هم بنشیند و غرهایتان را بزنید و او گوش کند و شما را با آغوشش گمراه نکند

به وقتش آغوشش را چهار تاق باز کند برای شخص شما

یک نفر که بابت هر چیز، سوال نکند

تا وقتی می گوئید برویم ، او بند کفشهایش را بسته باشد ، قبل از قفل در

یک نفر باید باشد که از چشم هایتان ، هم را بشناسید

یک نفر باید باشد که در جواب سوالهای شما بی حسادت بگوید:

چه خوش رنگی

چه زیبایی

چه ماهی

چه یاری

چه خونه ای

چه دست پختی

چه هنری

و هزار چه ، بدون حسادت و با کلی عشق

یک نفر باید در زندگیتان باشد، که قرارتان با او ، بوسیدن از سرِ شهوت نیست

خودِ لذت است

یک نفر که تختخواب شما را نمی خواهد

خواب شما را می خواهد

آرام و پُر رویا

یک نفری که یک نفر نیست

به شما وصل است

یک نفر است

یک نفرِ کمیاب

اما هست که نامش دوست است

یک نفر را دوست بدارید و با او پیر شوید

اگر عمرتان قرارش به سپیدی است

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٥ آبان ۱۳٩٥ساعت ٧:٢۸ ‎ق.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٥ آبان ۱۳٩٥ساعت ٢:٥٥ ‎ق.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

من در این خلوت خاموش سکوت اگر از یاد تو یادی نکنم میشکنم
نوشته شده در یکشنبه ٢۳ آبان ۱۳٩٥ساعت ٦:٤٤ ‎ق.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

به افسون کدامین شعر در دام تو افتادم که گر یادم رود عالم تو از یادم نخواهی رفت

نوشته شده در دوشنبه ۱٠ آبان ۱۳٩٥ساعت ٦:٤٩ ‎ق.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

سخت است بخواهی نبودن کسی را باور کنی که می توانست باشد اما نخواست

نوشته شده در دوشنبه ۱٠ آبان ۱۳٩٥ساعت ٥:۳٦ ‎ق.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

برای تو

برای چشمهایت

برای من

برای دردهایم

برای ما 

برای اینهمه تنهایی

ای کاش خدا کاری کند

نوشته شده در چهارشنبه ٥ آبان ۱۳٩٥ساعت ٦:٥۳ ‎ق.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

خاطره یک پیراهن خالیست که اندازه هیچکس نمی شود

باید آویزانش کرد در باد و با رقصش پیر شد

نوشته شده در شنبه ۱ آبان ۱۳٩٥ساعت ٦:٠٧ ‎ب.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

دلم شور می زند

می ترسم صبح که از خواب بیدار می شوم ، از قاب عکس ات هم رفته باشی

از تو بعید نیست.

نوشته شده در شنبه ۱ آبان ۱۳٩٥ساعت ٥:٥۸ ‎ب.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

نوشته شده در یکشنبه ٤ مهر ۱۳٩٥ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

نوشته شده در یکشنبه ٤ مهر ۱۳٩٥ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

کاش می شد زندگی تکرار داشت

لااقل تکرار را یکبار داشت 

ساعتم برعکس می چرخید و من 

برتنم می شد گشاد این پیرهن

آن دبستان، کودکی، سرمشق آب

پای مادر هم برایم جای خواب

خود برون می کردم از دلواپسی

دل نمی دادم به دست هرکسی 

نوشته شده در یکشنبه ٤ مهر ۱۳٩٥ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

پیداست هنـــوز عاشــق نشدی

زندانی زندان دقایق نشدی

وقتی که مــــرا از دل خود میرانی

یعنی که تو هیچ وقت ، عاشق نشدی

زرد است که لبریزحقایق شده است

تلخ است که با درد موافق شده است

عاشق نشدی وگــرنه میدانستــی

پاییز بهاریست که عاشق شده است

نوشته شده در جمعه ٢ مهر ۱۳٩٥ساعت ٦:٥٤ ‎ق.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

 درسته این پستی که الان می ذارم دقیقا با پست قبلی در تضاد کامله ولی قشنگه

یه بنده خدائی عکس پائین رو توی صفحه فیس بوک خودش گذاشته بود و هرکسی زیرش یه نظری نوشته بود

 

 

یه نفر یه مطلبی زیر این عکس نوشته بود که اگه من صد بار به این عکس نگاه می کردم ، این جمله به ذهنم نمی رسید ولی الان که خوندمش می بینم چقدر موافقم باهاش. جمله این بود:

بعضی وقت ها ، بعضی آدم ها ، بعضی رفتارها از خود نشان می دهند که دلت می خواهد سیفون خاطراتشان را به همراه خودشان بکشی ، طوری که راه برگشتی نباشد.

نوشته شده در چهارشنبه ۳۱ شهریور ۱۳٩٥ساعت ٧:۱۳ ‎ب.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

نوشته شده در شنبه ٢٧ شهریور ۱۳٩٥ساعت ٧:٢۳ ‎ب.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

نوشته شده در سه‌شنبه ٩ شهریور ۱۳٩٥ساعت ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

نوشته شده در سه‌شنبه ٩ شهریور ۱۳٩٥ساعت ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

نوشته شده در یکشنبه ٧ شهریور ۱۳٩٥ساعت ٩:۳٥ ‎ب.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

نوشته شده در یکشنبه ٧ شهریور ۱۳٩٥ساعت ٩:۳٢ ‎ب.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

نوشته شده در یکشنبه ٧ شهریور ۱۳٩٥ساعت ٩:٢۳ ‎ب.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

نوشته شده در پنجشنبه ٢۸ امرداد ۱۳٩٥ساعت ٢:۳۳ ‎ق.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

 

بعضی وقت ها همه چیز درست نمی شود!!!

نوشته شده در پنجشنبه ٢۸ امرداد ۱۳٩٥ساعت ٢:٢۳ ‎ق.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٩ تیر ۱۳٩٥ساعت ٢:٠٥ ‎ق.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٩ تیر ۱۳٩٥ساعت ۱:٥۳ ‎ق.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

ببین تمام من شدی ، اوج صدای من شدی
بت منی ، شکستمت ، وقتی خدای من شدی
ببین به یک نگاه تو ، تمام من خراب شد
چه کردی با سراب من ، که قطره قطره آب شد
به ماه بوسه می زنم ، به کوه تکیه می کنم
به من نگاه کن ببین ، به عشق تو چه می کنم
منو به دست من بکش ، به نام من گناه کن
اگر من اشتباهتم ، همیشه اشتباه کن
نگو به من گناه تو ، به پای من حساب نیست
که از تو آرزوی من ، به جز همین عذاب نیست
هنوز می پرستمت ، هنوز ماه من تویی
هنوز مومنم ببین ، تنها گناه من تویی
به ماه بوسه می زنم ، به کوه تکیه می کنم
به من نگاه کن ببین ، به عشق تو چه می کنم

نوشته شده در دوشنبه ٢۸ تیر ۱۳٩٥ساعت ۳:٢٩ ‎ق.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

بی آنکه بخواهم ، تمام شدی

همانطور که ، بی آنکه بخواهم تمام من شدی

نوشته شده در دوشنبه ٢۸ تیر ۱۳٩٥ساعت ۳:٠۸ ‎ق.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

نوشته شده در شنبه ٢٦ تیر ۱۳٩٥ساعت ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

نوشته شده در پنجشنبه ٢٤ تیر ۱۳٩٥ساعت ۱:٥٤ ‎ق.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

نوشته شده در پنجشنبه ٢٤ تیر ۱۳٩٥ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

از ایــن بیراهه تردید ، از این بـن بست می ترســم

من از حسی که بین ما ، هنوزم هست می ترسم

ته این راه روشن نیست ، منـو حست رو میدونم

نگـــو باید برید از عشــق ، نه میتونی نه میتونــم

نه میتونیم برگردیم ، نه ردشیم از تو این بن بست

منم میدونم این احساس ، نباید باشه اما هست

دارم میترسم از خوابی ، که شاید هر دومون دیدیم

از اینکه هر دومون با هم ، خلاف کعبه چرخیدیم

واسه کندن از این برزخ ، گریزی غیر دنیا نیست

نمیدونم ولی شاید ، بهشت اندازه ی ما نیست

نوشته شده در چهارشنبه ٢۳ تیر ۱۳٩٥ساعت ٥:٢٢ ‎ق.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

گریه کنم یا نکنم ، حرف بزنم یا نزنم
من از هوای عشق تو ، دل بکنم یا نکنم
با این سوال بی جواب ، پناه به آینه میبرم
خیره به تصویر خودم ، میپرسم از کی بگذرم
یه سوی این قصه تویی ، یه سوی این قصه منم
بسته بهم وجود ما ، تو بشکنی من میشکنم
نه از تو میشه دل برید ، نه با تو میشه دل سپرد
نه عاشق تو میشه موند ، نه فارغ از تو میشه بود
هجوم بن بست رو ببین  ، هم پشت سر  هم رو به رو
راه سفر با تو کجاست؟  من از تو میپرسم بگو
بن بست این عشقو ببین  هم پشت سر هم رو به رو
راه سفر با تو کجاست؟  من از تو میپرسم بگو
تو بال بسته منی ، من ترس پرواز توام
برای آزادی عشق ، از این قفس من چه کنم


نوشته شده در چهارشنبه ٢۳ تیر ۱۳٩٥ساعت ٥:٠٩ ‎ق.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

 

نوشته شده در شنبه ٢٩ خرداد ۱۳٩٥ساعت ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

 

نوشته شده در شنبه ٢٩ خرداد ۱۳٩٥ساعت ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

 

نوشته شده در دوشنبه ٢٤ خرداد ۱۳٩٥ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

تب کرده ام هذیان برایت می نویسم

مغزم پر است از فکرهای اشتباهی

بگذار حالت را بپرسم گرچه دیر است 

عالیجناب شعرهایم ، روبراهی ؟؟؟

نوشته شده در دوشنبه ٢٤ خرداد ۱۳٩٥ساعت ٩:٢٦ ‎ب.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

و اگر بر تو ، ببندد همه ره ها و گذرها

ره پنهان بنماید ، که کس آن راه نداند

نوشته شده در دوشنبه ٢٤ خرداد ۱۳٩٥ساعت ٩:٢٤ ‎ب.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

نوشته شده در یکشنبه ۱٦ خرداد ۱۳٩٥ساعت ٦:٤۱ ‎ب.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳ خرداد ۱۳٩٥ساعت ٢:٥٧ ‎ق.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳ خرداد ۱۳٩٥ساعت ٢:٥٦ ‎ق.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

نوشته شده در سه‌شنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩٥ساعت ۱:۱٥ ‎ق.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

نوشته شده در سه‌شنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩٥ساعت ۱:۱٤ ‎ق.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

نوشته شده در سه‌شنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩٥ساعت ۱:۱۳ ‎ق.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

نوشته شده در یکشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩٥ساعت ۳:۱٧ ‎ق.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

نوشته شده در یکشنبه ٢٩ فروردین ۱۳٩٥ساعت ۳:٥۱ ‎ق.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

نوشته شده در یکشنبه ٢٩ فروردین ۱۳٩٥ساعت ۳:٢٩ ‎ق.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

نوشته شده در یکشنبه ٢٩ فروردین ۱۳٩٥ساعت ۳:٢۸ ‎ق.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

از یه رابطه ممنوعه ، به هر بدبختی که بود ، اموده بود بیرون

استخوان های روحش داشت خرد میشد از دلتنگی و نگفتنیها

ازم پرسید : دووم میارم؟

گفتم کربن هم اول سیاه میشه ولی بعد از سالها فشار خرد کننده ، میشه الماس

گفتم نترس

داری الماس میشی

 

نوشته شده در یکشنبه ٢٩ فروردین ۱۳٩٥ساعت ۳:۱٠ ‎ق.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

نوشته شده در یکشنبه ٢٢ فروردین ۱۳٩٥ساعت ۱:٥٩ ‎ق.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

نوشته شده در یکشنبه ۱٥ فروردین ۱۳٩٥ساعت ٦:٢٩ ‎ب.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

نوشته شده در یکشنبه ۱٥ فروردین ۱۳٩٥ساعت ٦:٢٧ ‎ب.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

 

نوشته شده در یکشنبه ۱٥ فروردین ۱۳٩٥ساعت ۱:٢٠ ‎ق.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

هر نتی که از عشق بگوید ، زیباست

حالا سمفونی پنجم بتهوون باشد یا زنگ تلفنی که در انتظارش هستی

نوشته شده در شنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩٥ساعت ٤:٠۱ ‎ق.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

بهار ، همان اتفاقی است که در دل هایمان ، نمی افتد
نوشته شده در سه‌شنبه ۳ فروردین ۱۳٩٥ساعت ۳:۱۱ ‎ق.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

شاید سخت ترین رابطه این باشد که دو انسان مغرور ، عاشق هم باشند
نوشته شده در سه‌شنبه ۳ فروردین ۱۳٩٥ساعت ۳:٠٧ ‎ق.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

نوشته شده در چهارشنبه ٢٦ اسفند ۱۳٩٤ساعت ٧:۳۱ ‎ب.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

نوشته شده در چهارشنبه ٢٦ اسفند ۱۳٩٤ساعت ٧:۳۱ ‎ب.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

نوشته شده در چهارشنبه ٢٦ اسفند ۱۳٩٤ساعت ٧:٢٥ ‎ب.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

نوشته شده در چهارشنبه ٢٦ اسفند ۱۳٩٤ساعت ٧:۱٠ ‎ب.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

نوشته شده در یکشنبه ٢٧ دی ۱۳٩٤ساعت ۳:٤۳ ‎ق.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

نوشته شده در یکشنبه ٢٧ دی ۱۳٩٤ساعت ۳:٤۱ ‎ق.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

نوشته شده در یکشنبه ٢٧ دی ۱۳٩٤ساعت ۳:۳٩ ‎ق.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

ﮔﺎﻫﯽ ﺩﻟﺖ ﻣﯽﺧﻮﺍﻫﺪ ﺑﺎ ﯾﮑﯽ ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﺑﺎﺷﯽ ، ﺩﻭﺳﺘﺶ ﺑﺪﺍﺭﯼ ﻭ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﭼﺎﯼ ﺑﺮﯾﺰﯼ

ﮔﺎﻫﯽ ﺩﻟﺖ ﻣﯽﺧﻮﺍﻫﺪ ﯾﮑﯽ ﺭﺍ ﺻﺪﺍ ﮐﻨﯽ، ﺑﮕﻮﯾﯽ ﺳﻼﻡ، ﻣﯽ ﺁﯾﯽ ﻗﺪﻡ ﺑﺰﻧﯿﻢ؟ !

ﮔﺎﻫﯽ ﺩﻟﺖ ﻣﯽﺧﻮﺍﻫﺪ ﯾﮑﯽ ﺭﺍ ﺑﺒﯿﻨﯽ و ﺷﺐ در ﺧﺎﻧﻪ ﺑﻨﺸﯿﻨﯽ، ﻓﮑﺮ ﮐﻨﯽ ﻭ ﮐﻤﯽ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﺑﻨﻮﯾﺴﯽ

ﮔﺎﻫﯽ ﻭﻗﺖﻫﺎ، ﺁﺩﻡ ﭼﻪ ﭼﯿﺰﻫﺎﯼِ ﺳﺎﺩﻩﺍﯼ ﺭﺍ ﻧﺪﺍﺭﺩ...


نوشته شده در چهارشنبه ٢۳ دی ۱۳٩٤ساعت ٧:٠٦ ‎ق.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

نوشته شده در یکشنبه ٢٠ دی ۱۳٩٤ساعت ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

نوشته شده در یکشنبه ٢٠ دی ۱۳٩٤ساعت ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

نوشته شده در سه‌شنبه ۸ دی ۱۳٩٤ساعت ٢:٤٤ ‎ق.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

نوشته شده در سه‌شنبه ۸ دی ۱۳٩٤ساعت ٢:٤٢ ‎ق.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

نوشته شده در سه‌شنبه ۸ دی ۱۳٩٤ساعت ٢:٤٠ ‎ق.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

نوشته شده در سه‌شنبه ۸ دی ۱۳٩٤ساعت ٢:۳۸ ‎ق.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

نوشته شده در دوشنبه ۱٦ آذر ۱۳٩٤ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

اگر پاریس مستحق یک دقیقه سکوت بود ، سوریه ، لبنان و یمن ، مستحق آنند که بشریت برای همیشه خفه خون بگیرد

 

نوشته شده در دوشنبه ۱٦ آذر ۱۳٩٤ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

نوشته شده در دوشنبه ۱٦ آذر ۱۳٩٤ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٠ آذر ۱۳٩٤ساعت ٦:۳٠ ‎ب.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٠ آذر ۱۳٩٤ساعت ٦:٠٧ ‎ب.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

این روزها بیشتر از هر زمانی دوست دارم خودم باشم !!

دیگر نه حرص بدست آوردن را دارم و نه هراس از دست دادن را

هرکس مرا میخواهد بخاطر خودم بخواهد

دلم هوای خودم را کرده است

همین...

نوشته شده در شنبه ٢۳ آبان ۱۳٩٤ساعت ٧:٢٥ ‎ق.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

دیوارها هم عاشق می شوند ، یادگاری ننویسید اگر قصد برگشتن ندارید
نوشته شده در سه‌شنبه ٥ خرداد ۱۳٩٤ساعت ٦:٢٩ ‎ق.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

 

نوشته شده در یکشنبه ۱٦ فروردین ۱۳٩٤ساعت ۳:۱٠ ‎ب.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

 

نوشته شده در یکشنبه ۱٦ فروردین ۱۳٩٤ساعت ۳:٠۸ ‎ب.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

 

نوشته شده در یکشنبه ۱٦ فروردین ۱۳٩٤ساعت ۳:٠٢ ‎ب.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

 

نوشته شده در یکشنبه ۱٦ فروردین ۱۳٩٤ساعت ٢:٥۸ ‎ب.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٦ اسفند ۱۳٩۳ساعت ٤:٠٦ ‎ب.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٦ اسفند ۱۳٩۳ساعت ٤:٠٤ ‎ب.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٦ اسفند ۱۳٩۳ساعت ۳:٥٩ ‎ب.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

 

نوشته شده در یکشنبه ۱٧ اسفند ۱۳٩۳ساعت ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

 

نوشته شده در یکشنبه ۱٧ اسفند ۱۳٩۳ساعت ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

 

نوشته شده در یکشنبه ۱٧ اسفند ۱۳٩۳ساعت ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

 

نوشته شده در دوشنبه ۱۱ اسفند ۱۳٩۳ساعت ۳:٢٠ ‎ب.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

 

نوشته شده در دوشنبه ۱۱ اسفند ۱۳٩۳ساعت ۳:۱٩ ‎ب.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

 

نوشته شده در دوشنبه ۱۱ اسفند ۱۳٩۳ساعت ۳:۱۸ ‎ب.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

 

 

نوشته شده در دوشنبه ۱۱ اسفند ۱۳٩۳ساعت ۳:۱٦ ‎ب.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

 

نوشته شده در چهارشنبه ٢٩ بهمن ۱۳٩۳ساعت ٤:۳۳ ‎ب.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٢۱ بهمن ۱۳٩۳ساعت ٩:٥٦ ‎ق.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٢۱ بهمن ۱۳٩۳ساعت ٩:٥٤ ‎ق.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

 

نوشته شده در یکشنبه ۱٩ بهمن ۱۳٩۳ساعت ٢:٠٢ ‎ب.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

 

نوشته شده در یکشنبه ۱٩ بهمن ۱۳٩۳ساعت ۱:٥٩ ‎ب.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

 

نوشته شده در یکشنبه ۱٩ بهمن ۱۳٩۳ساعت ۸:٥۸ ‎ق.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

 

نوشته شده در یکشنبه ۱٩ بهمن ۱۳٩۳ساعت ۸:٥٦ ‎ق.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

 

نوشته شده در یکشنبه ۱٩ بهمن ۱۳٩۳ساعت ۸:٥۳ ‎ق.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٤ بهمن ۱۳٩۳ساعت ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٤ بهمن ۱۳٩۳ساعت ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٤ بهمن ۱۳٩۳ساعت ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٤ بهمن ۱۳٩۳ساعت ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

 

 ﮔﺮﮒ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ

 ﻣﻐﺮﻭﺭ ...

 ﺑﺎﺗﻌﺼﺐ ...

 ﺑﻲ ﺭﺣﻢ ...

 ﺑﯽ ﺍﻋﺘﻤﺎﺩ ....

 ﺑﯽ ﺍﻋﺘﻨﺎ ...

 ﮔﺮﮒ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ ...

 ﺣﺎﺿﺮند ﺑﻤﻴﺮند ﻭﻟﻲ ﺗﻦ ﺑﻪ ﻗﻼﺩﻩ ﻧﻤﻴﺪﻫﻨﺪ

 ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﺎ ﮔﻠﻪ­اند ﺍﻣﺎ ﺗﻨﻬﺎ ......

 ﮔﺮﮒ ﺑاﺵ ﺗا ﻣﺤﺘاﺝ ﻧﻮاﺯﺵ ﻧﺒﺎﺷﯽ

 ﮔﺮﮒ ﯾعنی اﺭﺗﺶ ﺗک ﻧﻔﺭﻩ

 تنهای تنها

  ﺳﮓ ﺍﺯ ﻧﺎﺗﻮﺍﻧﯽ ﻭ ﺗﺮﺱ و ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﺑﺎ ﻭﻓﺎﺷﺪ ﻭﮔﺮﻧﻪ ﺳﮓ ﮐﺠﺎ ﻭ ﻭﻓﺎ ﮐﺠﺎ !

 ﺧﻮﺷﺎ ﮔﺮﮒ ﺑﻮﺩﻥ ﻭ ﺍﺯﮔﺮﺳﻨﮕﯽ ﻣﺮﺩﻥ ﻭﻟﯽ ﺗﻦ ﺑﻪ ﺧﻔﺖ ﻗلاده ﻧﺪﺍﺩﻥ .

 ﺷﯿﺮﻫﺎ ﺍﺩﻋﺎ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ ﺳﻠﻄﺎﻥ جنگلند !

 ﺑﺒﺮ ﻗﻮﯼ ﺗﺮﯾﻦ ﺣﯿﻮﺍﻥِ ﺩﻧﯿﺎﺳﺖ !

 ﺍﻣﺎ ﺧﻨﺪﻩ ﺍﻡ ﻣﯿﮕﯿﺮﺩ ﻭﻗﺘﯽ ﻣﯿﺒﯿﻨﻢ ﺑﻪ ﺩﺳﺘﻮﺭ ﯾﮏ ﺁﺩﻡ ﺩﺭ ﺳﯿـــﺮﮎ ﺑﺎﻻ ﻭ ﭘﺎﯾﯿﻦ می پرند !

 ﻭﻟــﯽ " ﮔﺮﮒ " ﺭﺍﻡ ﻧﻤﯿﺸﻮد

 ﺑﺮﺍﯼ کسی ﻋﻮﺽ ﻧﻤﯿﺸﻮﺩ ﻭ ﻫﻤـــﻪ ﻣﯿﺪﺍﻧﻨﺪ ﺑﺎﺯﯼ ﮐﺮﺩﻥ ﺑﺎ " ﮔﺮﮒ"   حکمش مرگ است

 

نوشته شده در یکشنبه ٥ بهمن ۱۳٩۳ساعت ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۳٠ دی ۱۳٩۳ساعت ۳:٤۳ ‎ب.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۳٠ دی ۱۳٩۳ساعت ۳:۳٧ ‎ب.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۳٠ دی ۱۳٩۳ساعت ۳:٢۸ ‎ب.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

 

نوشته شده در یکشنبه ٢۱ دی ۱۳٩۳ساعت ٦:۱٤ ‎ب.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

 

نوشته شده در یکشنبه ٢۱ دی ۱۳٩۳ساعت ٦:۱٢ ‎ب.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

 

نوشته شده در یکشنبه ٢۱ دی ۱۳٩۳ساعت ٦:۱۱ ‎ب.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

 

نوشته شده در یکشنبه ٢۱ دی ۱۳٩۳ساعت ٦:٠٩ ‎ب.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

به احترام سرود ملی ، از روی ویلچر به پا خواسته این مرد

 به افتخارش به پا می خیزیم

عشق به وطن ، یعنی این

نوشته شده در دوشنبه ۸ دی ۱۳٩۳ساعت ٩:٢٤ ‎ق.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

 

نوشته شده در یکشنبه ٧ دی ۱۳٩۳ساعت ۳:۳٢ ‎ب.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

 

نوشته شده در یکشنبه ٧ دی ۱۳٩۳ساعت ۳:٢٩ ‎ب.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

 

نوشته شده در یکشنبه ٧ دی ۱۳٩۳ساعت ۳:٢٤ ‎ب.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

 

نوشته شده در دوشنبه ۱ دی ۱۳٩۳ساعت ۱:٥۸ ‎ب.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

 

نوشته شده در دوشنبه ۱ دی ۱۳٩۳ساعت ۱:٥٥ ‎ب.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

گرگ بودن را می پسندم

چون گرگ ها تا گرسنه نشوند ، خیانت نمی کنند ولی انسانها تا سیر می شوند خیانت می کنند

گرگ بودن را می پسندم

چون زوزه گرگ از تنهائیست هرچند گرگ ها دسته جمعی زوزه می کشند

گرگ بودن را می پسندم

چون گرگ تعصب دارد و اگر بدرد از روبرو می درد و از پشت حمله نمی کند

گرگ بودن را می پسندم

چون گرگ در برابر سگ های ولگرد بی تفاوت است ، هرچند سگ ها با پارس کردن های بیهوده ، زنده اند

گرگ بودن بهتر است از روباه بودن

در دنیای گرگ ها ، اعتماد یعنی مرگ

 

نوشته شده در دوشنبه ۱ دی ۱۳٩۳ساعت ۱:٤۱ ‎ب.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

 

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٥ آذر ۱۳٩۳ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٥ آذر ۱۳٩۳ساعت ۳:٤۳ ‎ب.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٥ آذر ۱۳٩۳ساعت ۳:۳٥ ‎ب.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٥ آذر ۱۳٩۳ساعت ۳:۳۱ ‎ب.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

 

نوشته شده در دوشنبه ٢٤ آذر ۱۳٩۳ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

 

نوشته شده در دوشنبه ٢٤ آذر ۱۳٩۳ساعت ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

 

نوشته شده در دوشنبه ٢٤ آذر ۱۳٩۳ساعت ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

 

 

نوشته شده در دوشنبه ٢٤ آذر ۱۳٩۳ساعت ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

 

نوشته شده در دوشنبه ٢٤ آذر ۱۳٩۳ساعت ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

احساستان را به یکدیگر دروغ نگوئید

آدم است دیگر

باور می کند

دل می بندد

و بعد

آرام در خودش می میرد

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۱ آذر ۱۳٩۳ساعت ٩:٢٩ ‎ب.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

گدیرم اوزگه یارین شمعینه پروانه اولام

سوگیمه لایق اولان دیلبره دیوانه اولام

بیلمدون قدریمی سن ، چوخلی منه ظلم الدون

گدیرم تی داش اورک ، من سنه بیگانه اولام

منه لیلا گرک اولسون نه گوزل سویملی یار

گئدیرم مجنونا تای عشقیده افسانه اولام

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۱ آذر ۱۳٩۳ساعت ٩:٢۱ ‎ب.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

همه ی ما معمولی هستیم،

همه ی ما کسالت باریم،

همه ی ما باشکوهیم،

همه ی ما شرمگینیم،

همه ی ما شجاعیم،

همه ی ما قهرمانیم،

همه ی ما مستاصلیم،

فقط به روزش بستگی دارد.


نوشته شده در یکشنبه ٢٥ آبان ۱۳٩۳ساعت ٦:٠۱ ‎ب.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

بعضی ها خیلی خوبن

با بودنشون و با رفتارشون بهت یاد می دن دلیلی نداره برای همه خوب باشی

لزومی نداره همه رو از خودت راضی نگه داری

بهت یاد می دن قرار نیست به خاطرشون خودتو به آب و آتش بزنی

 بعد هم شاهد بی تفاوتیشون باشی

که حتی به خودشون زحمت نمی دن قسمتی از باری که روی دوشت گذاشتن رو بردارن

حضور این بعضی ها برای همه ما لازمه

باعث می شن به چارچوب هایی که گذاشتیم اعتقاد و اعتماد بیشتری پیدا کنیم

دلگیرم...

از نزدیکترین های خودم دلگیرم...!


نوشته شده در سه‌شنبه ٢٠ آبان ۱۳٩۳ساعت ٩:٠٢ ‎ب.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

نوشته شده در یکشنبه ۱۸ آبان ۱۳٩۳ساعت ٥:٥٧ ‎ب.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

نوشته شده در یکشنبه ۱۸ آبان ۱۳٩۳ساعت ٥:٥٦ ‎ب.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

نوشته شده در یکشنبه ۱۸ آبان ۱۳٩۳ساعت ٥:٥٤ ‎ب.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

نوشته شده در چهارشنبه ٧ آبان ۱۳٩۳ساعت ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

نوشته شده در چهارشنبه ٧ آبان ۱۳٩۳ساعت ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

آرام سرجایم نشسته بودم ، اما حسابش از دستم در رفته است ،

حساب روزهایی که خودم را تنها گذاشتم و رفتم سراغ تنهایی دیگران چقدر به خودم توجه بدهکارم


نوشته شده در پنجشنبه ۱ آبان ۱۳٩۳ساعت ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

Life is short, break the rules, forgive quickly, kiss slowly, love truly, laugh uncontrollably, and never regret anything that made you amill.

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٥ مهر ۱۳٩۳ساعت ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

 

نوشته شده در یکشنبه ٦ مهر ۱۳٩۳ساعت ۳:٥۱ ‎ب.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

 

نوشته شده در یکشنبه ٦ مهر ۱۳٩۳ساعت ۳:٤٩ ‎ب.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

 

نوشته شده در یکشنبه ٦ مهر ۱۳٩۳ساعت ۳:٤۸ ‎ب.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

 

نوشته شده در یکشنبه ٦ مهر ۱۳٩۳ساعت ۳:٤٦ ‎ب.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

 

نوشته شده در یکشنبه ٦ مهر ۱۳٩۳ساعت ۳:٤٤ ‎ب.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

اشتباهم این بود که هرکجا رنجیدم ، خندیدم فکر کردند درد ندارد ، ضربه بعدی را محکمتر زدند
نوشته شده در شنبه ٢٩ شهریور ۱۳٩۳ساعت ٦:٥٥ ‎ب.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٥ شهریور ۱۳٩۳ساعت ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٥ شهریور ۱۳٩۳ساعت ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۸ شهریور ۱۳٩۳ساعت ۳:٤٤ ‎ب.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۸ شهریور ۱۳٩۳ساعت ۳:۳٥ ‎ب.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۸ شهریور ۱۳٩۳ساعت ۳:٢۸ ‎ب.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۸ شهریور ۱۳٩۳ساعت ۳:٢٦ ‎ب.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

 

نوشته شده در یکشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩۳ساعت ٤:۱٦ ‎ب.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

نوشته شده در یکشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩۳ساعت ٤:۱٢ ‎ب.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

'ﺍﺯ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺑﻮﺩﻧﻢ ﺷـــــﺮﻡ ﻣﯿﮑﻨﻢ!!

ﮔﺎﻫﯽ ﻣﯿﺨــــﻮﺍﻫﻢ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﻧﺒﺎﺷﻢ!

ﮔﻮﺳﻔﻨﺪﯼ ﺑﺎﺷﻢ ﭘﺎ ﺭﻭﯼ ﯾﻮﻧــــﺠﻪ ﻫﺎ ﺑﮕﺬﺍﺭﻡ ﺍﻣــــﺎ ﺩﻟـــــﯽ ﺭﺍ ﺩﻓﻦ ﻧﮑﻨﻢ!

ﮔﺮﮔﯽ ﺑﺎﺷﻢ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﺪﺭﻡ ﺍﻣــــﺎ ﺑﺪﺍﻧﻢ، ﮐﺎﺭﻡ ﺍﺯ ﺭﻭﯼ ﺫﺍﺕ ﺍﺳﺖ، ﻧﻪ ﻫـــــﻮﺱ!

ﺧﻔﺎﺵ ﺑﺎﺷﻢ، ﮐﻪ ﺷﺒﻬﺎ ﮔﺮﺩﺵ ﮐﻨﻢ ﺑﺎ ﭼﺸﻤﻬﺎﯼ ﮐﻮﺭ  ﺍﻣﺎ ﺧـــــﻮﺍﺑﯽ ﺭﺍ ﭘﺮﭘﺮ ﻧﮑﻨـــﻢ!

ﮐﻼﻏﯽ ﺑﺎﺷﻢ ﮐﻪ ﻗﺎﺭﻗﺎﺭ ﮐﻨﻢ  ﺍﻣﺎ ﭘﺮﻫﺎﯾﻢ ﺭﺍ ﺭﻧﮓ ﻧﮑﻨــــﻢ ﻭ ﺩﻟﯽ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺩﺭﻭﻍ ﺑﺪﺳـــﺖ ﻧﯿﺎﻭﺭﻡ!

ﭼﻪ ﻣﯿﺪﺍﻧﯿﻢ ﺷﺎﯾـــﺪ ، ﺣﯿﻮﺍﻧﺎﺕ ﺑﻪ ﻗﺼﺪ ﺗﻮﻫﯿــــــﻦ ، ﻫﻤﺪﯾﮕﺮ ﺭﺍ "ﺍﻧﺴــــﺎﻥ" ﺧﻄﺎﺏ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ!

نوشته شده در دوشنبه ۱٠ شهریور ۱۳٩۳ساعت ٧:٠۳ ‎ق.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

دیدی که سخت نیست تنها بدون من؟

دیدی که روزها به شب می رسند تنها بدون من؟

این نبض زندگی بی وقفه می زند

فرقی نمی کند با من یا بدون من 

دیروز گرچه سخت ، امروز هم گذشت

طوری نمی شود فردا بدون من

گاهی گرفته ام اینجا ، بدون تو

تو چه؟

چگونه ای؟

آنجا بدون من؟

نوشته شده در یکشنبه ٢ شهریور ۱۳٩۳ساعت ٥:٤٥ ‎ب.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

وصیت کرده ام بعد از مرگم؛ همراه من دوتا فنجان چای هم دفن کنند!!

شاید صحبت های من با خدا به درازا کشید...

بهرحال دلخوریها کم نیست ازبندگانش ...

همانهایی که بی اجازه واردشدند

خودخواهانه بازی ام دادند

بی مقدمه شکستند

و بی خداحافظی رفتند!...

نوشته شده در جمعه ۳۱ امرداد ۱۳٩۳ساعت ٩:٢۱ ‎ب.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

نوشته شده در دوشنبه ٢٧ امرداد ۱۳٩۳ساعت ٩:٠٤ ‎ق.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

نوشته شده در دوشنبه ٢٧ امرداد ۱۳٩۳ساعت ٩:٠٢ ‎ق.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

نوشته شده در دوشنبه ٢٧ امرداد ۱۳٩۳ساعت ۸:٥٩ ‎ق.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

 

نوشته شده در دوشنبه ٢٧ امرداد ۱۳٩۳ساعت ۸:٥٦ ‎ق.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

نوشته شده در دوشنبه ٢٧ امرداد ۱۳٩۳ساعت ۸:٥۳ ‎ق.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

مدت هاست تلفنی در جمجمه ام زنگ می زند و من نمی توانم گوشی را بردارم

مدت هاست شب و روز ندارم

اما بدبخت تر از من هم هست

او همان کسی است که به من زنگ می زند

نوشته شده در چهارشنبه ٢٢ امرداد ۱۳٩۳ساعت ٩:۳٦ ‎ب.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

نوشته شده در یکشنبه ۱٩ امرداد ۱۳٩۳ساعت ٥:٠۳ ‎ب.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

نوشته شده در یکشنبه ۱٩ امرداد ۱۳٩۳ساعت ٤:٥٩ ‎ب.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

 

نوشته شده در یکشنبه ۱٩ امرداد ۱۳٩۳ساعت ٤:٥٥ ‎ب.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

نوشته شده در یکشنبه ۱٩ امرداد ۱۳٩۳ساعت ٤:٤٩ ‎ب.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

برای کسی خاک گلدون باش که وقتی به آسمون رسید یادش نره ریشه اش کجا بوده
نوشته شده در چهارشنبه ۱٥ امرداد ۱۳٩۳ساعت ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱٥ امرداد ۱۳٩۳ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱٥ امرداد ۱۳٩۳ساعت ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱٥ امرداد ۱۳٩۳ساعت ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

 

نوشته شده در یکشنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩۳ساعت ٥:۱۸ ‎ب.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

نوشته شده در یکشنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩۳ساعت ٤:٠٢ ‎ب.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

نوشته شده در یکشنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩۳ساعت ۳:٥٥ ‎ب.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

نوشته شده در یکشنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩۳ساعت ۳:٥۳ ‎ب.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

یکی تکلیف من را با این مردم روشن کند

اینها تنها در دو حالت تو را دوست دارند

یا باید کسی باشی که نیستی

یا باید بمیری و زیر خاک بروی

نوشته شده در یکشنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩۳ساعت ۳:٥٢ ‎ب.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

نوشته شده در یکشنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩۳ساعت ۳:۳۳ ‎ب.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

دل آدم  گاهی چه ساده گرم می شود

به یک دلخوشی کوچک

به یک احوالپرسی ساده

به یک دلداری کوتاه

به یک تکان سر ، یعنی تورا می فهمم

به یک گوش دادن خالی بدون داوری!

به یک همراهی شدن کوچک

به حتی یک همراهی کردن ممتد آرام

به یک پرسش : "روزگارت چگونه است ؟"

به یک دعوت کوچک به صرف یک فنجان قهوه !

به یک وقت گذاشتن فقط برای تو

به شنیدن یک "من کنارت هستم "

به یک هدیه ی بی مناسبت

به یک" دوستت دارم "بی دلیل

به یک غافلگیری

به یک خوشحال کردن کوچک

به یک نگاه

به یک شاخه گل

دل آدم گاهی چه شاد است

به یک فهمیده شدن درست !

به لبخند!

به یک سلام !

به یک تعریف

به یک تایید

به یک تبریک...!!!

و ما چه بی رحمانه این دلخوشی های کوچک و ساده را از هم هم دریغ میکنیم

و تمام محبت و دوست داشتن مان را گذاشته ایم کنار

تا به یک باره همه آنها را پس از مرگ نثار هم کنیم ....!!


نوشته شده در چهارشنبه ۸ امرداد ۱۳٩۳ساعت ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

گنجشکی با عجله و تمام توان به آتش نزدیک می شد و برمی گشت !

پرسیدند :

چه می کنی ؟

پاسخ داد :

در این نزدیکی چشمه آبی هست و من مرتب نوک خود را پر از آب می کنم و آن را روی آتش می ریزم !

گفتند : حجم آتش در مقایسه با آبی که تو می آوری بسیار زیاد است ! و این آب فایده ای ندارد !

گفت : شاید نتوانم آتش را خاموش کنم

 اما آن هنگام که خداوند می پرسد : زمانی که دوستت در آتش می سوخت تو چه کردی ؟

پاسخ میدهم : هر آنچه از من بر می آمد !

دوستی نه در ازدحام روز گم می شود نه در سکوت شب ، اگر گم شد هرچه هست دوستی نیست . . .‬

نوشته شده در چهارشنبه ۸ امرداد ۱۳٩۳ساعت ۸:٢٤ ‎ق.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

نوشته شده در شنبه ٤ امرداد ۱۳٩۳ساعت ٤:٥٤ ‎ب.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

چقدر تلخه به همه آرامش بدی ...

سنگ صبور همه باشی ...

پای حرفا و درد و دلای همه بشینی و به حرفاشون گوش بدی ...

ولی وقتی خودت یه شونه ی گرم واسه همه دلتنگیات نیاز داری هیچکس کنارت نباشه ...

نوشته شده در شنبه ٤ امرداد ۱۳٩۳ساعت ٤:٥۱ ‎ب.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

هرگز برای عاشق شدن دنبال باران و بابونه نباش !

گاهی در انتهای خارهای یک کاکتوس ، به غنچه‌ای می رسی که زندگیت را روشن می‌کند 

نوشته شده در شنبه ٤ امرداد ۱۳٩۳ساعت ٤:٥۱ ‎ب.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

همیشه نباید حرف زد

گاه باید سکوت کرد

حرف دل که گفتنی نیست ! 

باید آدمش باشد

کسی که با یک نگاه کردن به چشمت تا ته بغضت را بفهمد

نوشته شده در شنبه ٤ امرداد ۱۳٩۳ساعت ٤:٤٩ ‎ب.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

گاهی اشتباهمان در زندگی این است که به برخی آدم ها جایگاهی می بخشیم که هرگز لیاقت آن را ندارند .

نوشته شده در شنبه ٤ امرداد ۱۳٩۳ساعت ٤:٤٧ ‎ب.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

اینجا آسمان نزدیک است

دوست بداریم به سادگی ، پاکی و عظمت آسمان

دوست داشتن زنجبر نمی خواهد

دوست بداریم آسمانی  

رها از زنجیر تن...

نوشته شده در شنبه ٤ امرداد ۱۳٩۳ساعت ٤:٢٦ ‎ب.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

آنروز که سقف خانه ها چوبی بود

گفتار و عمل در همه جا خوبی بود

امروز که سقف خانه ها سنگ شده 

دل ها همه با بنا هماهنگ شده

نوشته شده در شنبه ٤ امرداد ۱۳٩۳ساعت ٤:۱٩ ‎ب.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

یک روز علامه جعفری سوار تاکسی شده بودند

 در مسیر راه نفس عمیقی میکشه و از ته دل میگه : ای خدای من !

راننده تاکسی با اعتراض میگه یه جوری میگی ای خدای من که انگار فقط خدای شماست !!!

ایشان در جواب فورا دو بیت از سعدی می خواند :

چنان لطف او شامل هر تن است

که هر بنده گوید خدای من است

چنان کار هرکس به هم ساخته

که گویا به غیری نپرداخته

نوشته شده در جمعه ۳ امرداد ۱۳٩۳ساعت ٩:٢٧ ‎ب.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

اگـــر برای کسی مهم باشی

او همیشه راهی برای وقت گذاشتن با تو پیدا خواهد کرد

نــه بهانه ای برای فرار

و نه دروغــی برای توجیـــه

نوشته شده در جمعه ۳ امرداد ۱۳٩۳ساعت ٢:٠۳ ‎ب.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

بعضی از چیز ها ، تنها از دور ظاهرِ آرام و زیبا دارند! و انسان برای نزدیک شدن به آنها نباید پافشاری کند

مثل عشق

مثل سیاست

و مثل مهاجرت...

من بر آسمان خراش ها ، پرنده های مهاجر زیادی دیده ام، که چشم هایشان پر از اشک بود!


نوشته شده در چهارشنبه ۱ امرداد ۱۳٩۳ساعت ٩:٤۳ ‎ق.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

"رفتن" !

رفتن که بهانه نمیخواهد  

یک چمدان میخواهد از دلخوریهاى تلنبار شده و گاهى حتى دلخوشیهاى انکار شده ...

رفتن که بهانه نمیخواهد وقتى نخواهى بمانى ، با چمدان که هیچ بى چمدان هم میروى !

"ماندن" !

ماندن اما بهانه مى خواهد

دستى گرم، نگاهى مهربان

دروغهاى دوست داشتنى، دوستت دارمهایى که مى شنوى اما باور نمى کنى

یک فنجان چاى، بوى عود، یک آهنگ مشترک، خاطرات تلخ و شیرین

وقتى بخواهى بمانى ، حتى اگر چمدانت پر از دلخورى باشد خالى اش مى کنى و باز هم میمانى

میمانى و وقتى بخواهى بمانى ، نم باران را رگبار مى بینى و بهانه اش مى کنى براى نرفتنت

آمدن دلیل مى خواهد ماندن بهانه و رفتن هیچکدام ... !!! 

نوشته شده در جمعه ٢٧ تیر ۱۳٩۳ساعت ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

 

نوشته شده در یکشنبه ٢٢ تیر ۱۳٩۳ساعت ٧:٢٠ ‎ق.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

 

نوشته شده در یکشنبه ٢٢ تیر ۱۳٩۳ساعت ٧:۱٧ ‎ق.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

 

نوشته شده در یکشنبه ٢٢ تیر ۱۳٩۳ساعت ٧:٠۸ ‎ق.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |


پیش از اینها خاطرم دلگیر بود 

از خدا، در ذهنم این تصویر بود

آن خدا بی رحم بود و خشمگین

خانه اش در آسمان، دور از زمین

بود، اما در میان ما نبود

مهربان و ساده و زیبا نبود

در دل او دوستی جایی نداشت

مهربانی هیج معنایی نداشت

هرچه می پرسیدم، از خود، از خدا

از زمین، از آسمان، از ابرها

زود میگفتند: این کار خداست

پرس و جو از کار او کاری خطاست

هر چه می پرسی، جوابش آتش است

آب اگر خوردی، عذابش آتش است

تا ببندی چشم، کورت میکند

تا شدی نزدیک، دورت میکند

کج گشودی دست، سنگت میکند

کج نهادی پای، لنگت میکند

با همین قصه، دلم مشغول بود

خوابهایم، خواب دیو و غول بود

خواب می دیدم که غرق آتشم

در دهان شعله های سرکشم

در دهان اژدهایی خشمگین

برسرم باران گُرزِ آتشین

محو می شد نعره هایم، بی صدا

در طنین خنده خشم خدا...

نیت من، در نماز و در دعا

ترس بود و وحشت از خشم خدا

هر چه می کردم، همه از ترس بود

مثل از برکردن یک درس بود

مثل تمرین حساب و هندسه

مثل تنبیه مدیر مدرسه

تلخ، مثل خنده ای بی حوصله

سخت، مثل حلّ صدها مسئله

مثل تکلیف ریاضی سخت بود

مثل صرف فعل ماضی سخت بود

تا که یک شب دست در دست پدر

راه افتادم به قصد یک سفر

در میان راه، در یک روستا

خانه ای دیدیم، خوب و آشنا

زود پرسیدم: پدر اینجا کجاست ؟

گفت: اینجا خانة خوب خداست !

گفت: اینجا می شود یک لحظه ماند

گوشه ای خلوت، نمازی ساده خواند

باوضویی، دست و رویی تازه کرد

با دل خود، گفتگویی تازه کرد

گفتمش: پس آن خدای خشمگین

خانه اش اینجاست ؟ اینجا، در زمین ؟

گفت: آری، خانه او بی ریاست

فرشهایش از گلیم و بوریاست

مهربان و ساده و بی کینه است

مثل نوری در دل آیینه است

عادت او نیست خشم و دشمنی

نام او نور و نشانش روشنی

قهر او از آشتی، شیرین تر است

مثل قهر مهربانِِ مادر است

دوستی را دوست، معنی می دهد

قهر هم با دوست، معنی می دهد

هیچ کس با دشمن خود، قهر نیست

قهری او هم نشان دوستی است ...

تازه فهمیدم خدایم، این خداست

این خدای مهربان و آشناست

دوستی، از من به من نزدیکتر

از رگ گردن به من نزدیکتر

آن خدای پیش از این را باد برد

نام او را هم دلم از یاد برد

آن خدا مثل خیال و خواب بود

چون حبابی، نقش روی آب بود

می توانم بعد از این، با این خدا

دوست باشم، دوست ، پاک و بی ریا

می توان با این خدا پرواز کرد

سفره دل را برایش باز کرد

می توان در باره گل حرف زد

صاف و ساده مثل بلبل حرف زد

چکه چکه مثل باران راز گفت

با دو قطره، صدهزاران راز گفت

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۸ تیر ۱۳٩۳ساعت ٧:۳٥ ‎ق.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٧ تیر ۱۳٩۳ساعت ٤:۳٠ ‎ب.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

نوشته شده در شنبه ۱٤ تیر ۱۳٩۳ساعت ٤:٥٧ ‎ب.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

نوشته شده در شنبه ۱٤ تیر ۱۳٩۳ساعت ٤:٤۸ ‎ب.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

نوشته شده در شنبه ۱٤ تیر ۱۳٩۳ساعت ٤:٤۳ ‎ب.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

هیچ کس سرش آنقدر شلوغ نیست که زمان از دستش در برود و شما را از یاد ببرد

همه چیز بر می گردد به اولویت های آن آدم

اگر کسی به هر دلیلی تو را یادش رفت فقط یک دلیل دارد

 تو جزو اولویت هایش نیستی !

نوشته شده در پنجشنبه ۱٢ تیر ۱۳٩۳ساعت ۳:٥٥ ‎ب.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۳ تیر ۱۳٩۳ساعت ٢:۳٢ ‎ب.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

نوشته شده در دوشنبه ٢ تیر ۱۳٩۳ساعت ۳:٥٠ ‎ب.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

 

 

نوشته شده در دوشنبه ٢٦ خرداد ۱۳٩۳ساعت ۳:٢٩ ‎ب.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

 

نوشته شده در دوشنبه ٢٦ خرداد ۱۳٩۳ساعت ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

کوچه های خیس "حافظـه ی خوبـی" دارند

می توانی زیرِ تمامِ حرفهایت بزنی

حتی می توانی وجودش را انکار کنی

اما ....

یک کوچه پر از خاطرات و نم نمِ باران کافیست تا بدانی که هیچ وقت "دروغگـوی خوبـی" نبوده ای

 

نوشته شده در دوشنبه ٢٦ خرداد ۱۳٩۳ساعت ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

 

نوشته شده در دوشنبه ٢٦ خرداد ۱۳٩۳ساعت ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

نوشته شده در شنبه ٢٤ خرداد ۱۳٩۳ساعت ٥:٠٧ ‎ب.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

اگر ماه بودم به هرجا که بودم 

سراغ تو را از خدا می گرفتم

وگر سنگ بودم به هر جا که بودم 

سر رهگذار تو جا می گرفتم 

اگر ماه بودی به صد ناز شاید

شبی بر لب بام من می نشستی

وگر سنگ بودی به هر جا که بودم 

مرا می شکستی ف‌مرا می شکستی 

نوشته شده در دوشنبه ۱٩ خرداد ۱۳٩۳ساعت ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

درد دارد"امروز"حرفی برای گفتن نداشته باشی با کسی که تا"دیروز"تمام حرفایت را فقط به او میگفتی...!!!


نوشته شده در یکشنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩۳ساعت ٤:٠٢ ‎ب.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

 

نوشته شده در یکشنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩۳ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

 

نوشته شده در یکشنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩۳ساعت ۳:٥٩ ‎ب.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

 

نوشته شده در یکشنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩۳ساعت ۳:٥۸ ‎ب.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

 

نوشته شده در یکشنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩۳ساعت ۳:٥٦ ‎ب.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳ خرداد ۱۳٩۳ساعت ٥:٠۸ ‎ب.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳ خرداد ۱۳٩۳ساعت ٥:٠٧ ‎ب.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳ خرداد ۱۳٩۳ساعت ٥:٠٥ ‎ب.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳ خرداد ۱۳٩۳ساعت ٥:٠٤ ‎ب.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳ خرداد ۱۳٩۳ساعت ٥:٠٢ ‎ب.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳ خرداد ۱۳٩۳ساعت ۳:٤٤ ‎ب.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

چشم هایم کَر شده اند و گوش هایم کور

زمان تنگ است و جاده منتظر

کمی از عمر رفاقت مانده

باید رفت

بی آنکه دستی تکان داد

بی آنکه خداحافظی کرد 

بی آنکه قطره اشکی ریخت

مرا ببخشکه اینگونه ساکت کوچ می کنم

خودت این شعر را تمام کردی


نوشته شده در یکشنبه ۱۱ خرداد ۱۳٩۳ساعت ۸:٢٦ ‎ق.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

گریه کنم یا نکنم؟ حرف بزنم یا نزنم؟

من از هوای عشق تو ، دل بکنم یا نکنم؟

یه سوی این قصه تویی ، یه سوی این قصه منم

بسته بهم وجود ماست ، تو بشکنی من میشکنم

نه از تو میشه دل برید ، نه با تو میشه دل سپرد

نه عاشق تو میشه موند ، نه فارغ از تو میشه رفت

هجوم بن بست رو ببین ، هم پشت سر هم رو پیش رو

راه سفر با تو کجاست؟ من از تو میپرسم بگو

 

نوشته شده در یکشنبه ۱۱ خرداد ۱۳٩۳ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

دلخوشم با غزلی تازه ، همینم کافیست

تو مرا باز رساندی به یقینم ، کافیست

قانعم بیشتر از این چه بخواهم از تو؟ 

گاه گاهی که کنارت بنشینم ، کافیست

گله ای نیست من و فاصله ها همزادیم

گاهی از دور تو را خوب ببینم کافیست

آسمانی تو ! در آن گستره خورشیدی کن

من همین قدر که گرم است زمینم کافیست

فکر کردن به تو یعنی غزلی شور انگیز

که همین شوق ٬ مرا خوب ترینم ! کافیست

من همین قدر که با حال و هوایت گهگاه

برگی از باغچه ی شعر بچینم کافیست

 

نوشته شده در یکشنبه ۱۱ خرداد ۱۳٩۳ساعت ٧:٥٥ ‎ق.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

گاه آدمی تنها تر از ان است که سکوتش می گوید

به گمانم دیشب تنهایی ام تا نوک مدادت آمده بود

اگر می نوشتی ام!

وای که اگر می نوشتی ام!

گاه تنهایی ، تنها تر از ان است که دیده شود.

 

نوشته شده در یکشنبه ۱۱ خرداد ۱۳٩۳ساعت ٧:٥۳ ‎ق.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

نبودن ها در بودن هاست که تعریف می شوند

ما که بیشتر وقت ها نبوده ایم، شاید دیگر شایسته بودن نیز نباشیم.

 

نوشته شده در شنبه ۱٠ خرداد ۱۳٩۳ساعت ٧:۱٥ ‎ق.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

آرامم

 مثل مزرعه ای که تمام محصولش را ملخها خورده اند ، دیگر نگران داس ها نیستم

 

نوشته شده در شنبه ۱٠ خرداد ۱۳٩۳ساعت ٧:٠٥ ‎ق.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

دلم گرفته ای دوست! هوای گریه با من

گر از قفس گریزم، کجا روم، کجا من؟

نه بسته‌ام به کس دل، نه بسته دل به من کس

چو تخته پاره بر موج، رها، رها، رها، من

ز من هر آن‌که او دور، چو دل به سینه نزدیک

به من هر آن‌که نزدیک، ازو جدا، جدا، من!

ز بودنم چه افزود؟ نبودنم چه کاهد؟

که گویدم به پاسخ که زنده‌ام چرا من؟

ستاره‌ها نهفتم در آسمان ابری

دلم گرفته ای دوست! هوای گریه با من

 

نوشته شده در پنجشنبه ۸ خرداد ۱۳٩۳ساعت ٢:٤٦ ‎ب.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

 

نوشته شده در دوشنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩۳ساعت ٢:٤٦ ‎ب.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

 

نوشته شده در دوشنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩۳ساعت ٢:٤٥ ‎ب.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

 

 

نوشته شده در دوشنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩۳ساعت ٢:٤٤ ‎ب.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

 

نوشته شده در دوشنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩۳ساعت ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

باور آدم های ساده را خراب نکن

آدم های ساده با تو تا ته خط می آیند

ولی اگر بی معرفتی ببینند قهر نمی کنند ، می میرند.

مرگ پروانه ها را آیا دیده ای ؟

پروانه ها با یک تلنگر می میرند 

نوشته شده در دوشنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩۳ساعت ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

 

گرسنه اش بود ، به نانوا گفت : گشنمه ، یه نون به من میدی ؟

نانوا چپ چپ براندازش کرد و گفت : چن سالته ؟ ننه بابات کجان؟

گفت : نه سال . بابام مرده ، ننم خونس.

نانوا گفت : ده تا از اون کیسه ها وردار بذار تو دکون ، تا دوتا نون بهت بدم

به خانه که رسید تاریک شده بود ، نا نداشت . مادرش خواب بود.

یواش ، نان ها را در چادر مادرش پیچید.

کنار مادرش دراز کشید ، به خودش میپیچید ، دلش درد میکرد

 دستش را روی بازوی مادرش گذاشت.

مادرش از سردی دست او بیدار شد ، اما او از گرمی دست مادرش بیدار نشد.

نوشته شده در دوشنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩۳ساعت ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

کاش قبل از حرف زدن کلمات را ذره ذره میجویدیم ، قورت میدادیم ، هضم میکردیم و بیان میکردیم
نه اینکه همه رو بلعیده و آخرسر به روی طرف مقابل تف می کردیم 

نوشته شده در یکشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩۳ساعت ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

در شگفتم از کسی که میبیند هر روز از جان و عمر او کاسته میشود اما برای مرگ آماده نمیشود


نوشته شده در یکشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩۳ساعت ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

گرگ، گرگ میزاید و گوسفند، گوسفند

فقط انسان است که گاهی گرگ میزاید و گاهی گوسفند


نوشته شده در یکشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩۳ساعت ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

از کنایه ها نرنج

این مردم کارشان نیش زدن است !

عمریست به هوای بارانی می گویند : خراب


نوشته شده در یکشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩۳ساعت ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

اگر توانستی تا آخر گوش دادن  "قضاوت" نکنی ، گوش دادن را یاد گرفته ای
نوشته شده در یکشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩۳ساعت ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

چه کلمه مظلو میست "قسمت"

تمام نامردی ها را گردن میگیرد


نوشته شده در یکشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩۳ساعت ٩:٥۸ ‎ق.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

بهترین آدمای زندگی همونهایی هستند که وقتی کنارشون میشینی ، چایی ات سرد میشه و دلت گرم


نوشته شده در یکشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩۳ساعت ٩:٥٧ ‎ق.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

حکایت عجیبیست

 رفتار ما آدم ها را خدا می بیند و فاش نمی کند ، مردم نمی بینند و فریاد می زنند

به قول شیخ شیراز:

خداوند می بیند و می پوشد ، همسایه نمی بیند و می خروشد.


نوشته شده در یکشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩۳ساعت ٩:٥٥ ‎ق.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

هیچ کس متوجه نمی شود که بعضی از افراد چه عذابی را تحمل می کنند تا آرام و خونسرد به نظر بیایند!


نوشته شده در یکشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩۳ساعت ٩:٥۱ ‎ق.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

وابستگی یعنی میخواهمت چون مفیدی


دلبستگی یعنی میخواهمت حتی اگر مفید نباشی


نوشته شده در یکشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩۳ساعت ٩:٥٠ ‎ق.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

شیر از رام کننده ی خود قوی تر است

این را رام کننده می داند

مهم اینست که خود شیر نمی داند


نوشته شده در یکشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩۳ساعت ٩:٤٩ ‎ق.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

یکی را با همه ی ﻭﺟﻮﺩﺕ ﺩﻭﺳﺖ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪﺑﺎﺵ


ﯾﮏ ﺗﮑﻪ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﺕ ﺭﺍ ﻧﮕﻪ ﺩﺍﺭ ﺑﺮﺍﯼ ﺭﻭﺯﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻫﯿﭻﮐﺲ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺟﺰ ﺧﻮﺩﺕ ﻧﺪﺍﺭﯼ


نوشته شده در یکشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩۳ساعت ٩:٤٦ ‎ق.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩۳ساعت ٥:٠۱ ‎ب.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

 

نوشته شده در شنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩۳ساعت ٥:٤٤ ‎ب.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |

 

نوشته شده در شنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩۳ساعت ٥:٤٢ ‎ب.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |


Design By : Night Skin