.......................سیدکمال سیدی صاحباری.......................

................................... گورسن بو گوننر بیر گون قوتولاجاخ و من ایستدیغیما یتیرجاغام ........................................

من مرگ نور را
 باور نمی کنم
 و مرگ عشقهای قدیمی را
 مرگ گل همیشه بهاری که می شکفت
 در قلبهای ملتهب ما
پرواز را به جانب خورشید
 آغاز کرده بودم
 با این پرشکسته
 تا آشیان نور
 پرواز کرده بودم
 من با چه شور و شوق
تصویر جاودانه آن عشق پاک را
در خویش داشتم
 اینک منم نشسته به ویرانسرای غم
اینک منم گسسته ز خورشید و نور و عشق
در قلب من نشسته زمستان
من را نشانده اند
 من را به قعر دره بی نام و بی نشان
با سر کشانده اند
 بر دست و پای من
 زنجیر و بند نیست
اما درون سینه من
 زخمی ست در نهان
شعری ست در زبان
 نه
آتشی ست
این ناسروده در دلم
 این موج اضطراب
 من مانده ام ز پا
 ولی آن دورها هنوز
نوری ست شعله ای ست
خورشید روشنی ست
 که می خواندم مدام
 اینجا درون سینه من زخم کهنه ای ست
 که می کاهد مدام
با رشک نوبهار بگویید
زین قعر دره مانده خبر دارد
یا روز و روزگاری
 بر عاشق شکسته گذر دارد ؟

نوشته شده در پنجشنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸۸ساعت ٤:٤٥ ‎ب.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |


Design By : Night Skin