.......................سیدکمال سیدی صاحباری.......................

................................... گورسن بو گوننر بیر گون قوتولاجاخ و من ایستدیغیما یتیرجاغام ........................................

کاش بر ساحل رودی خاموش  ، عطر مرموز گیاهی بودم
چو بر آنجا گذرت می افتاد  ، به سرا پای تو لب می سودم

کاش چون نای شبان می خواندم  ، به نوای دل دیوانه تو
خفته بر هودج مواج نسیم  ، میگذشتم ز در خانه تو

کاش چون پرتو خورشید بهار  ، سحر از پنجره می تابیدم
از پس پرده لرزان حریر  ، رنگ چشمان ترا میدیدم

کاش در بزم فروزنده تو  ، خنده جام شرابی بودم
کاش در نیمه شبی درد آلود  ، سستی و مستی خوابی بودم

کاش چون آینه روشن میشد  ، دلم از نقش تو و خنده تو
صبحگاهان به تنم می لغزید  ، گرمی دست نوازنده تو

کاش چون برگ خزان رقص مرا  ، نیمه شب ماه تماشا میکرد
در دل باغچه خانه تو ، شور من ، ولوله برپا میکرد

کاش در بستر تنهایی تو  ، پیکرم شمع گنه می افروخت
ریشه زهد تو  و  حسرت من  ،  زین گنه کاری شیرین می سوخت

کاش از شاخه سر سبز حیات  ، گل اندوه مرا می چیدی
کاش در شعر من ای مایه عمر  ، شعله راز مرا میدیدی

 

فروغ

 

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ٤ آذر ۱۳۸۸ساعت ٥:٥٧ ‎ب.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |


Design By : Night Skin