.......................سیدکمال سیدی صاحباری.......................

................................... گورسن بو گوننر بیر گون قوتولاجاخ و من ایستدیغیما یتیرجاغام ........................................

گل پونه های وحشی دشت امیدم ، وقت سحر شد
خاموشی شب رفت فردایی دگر شد
من مانده ام تنهای تنها
من مانده ام تنها میان سیل غمها
گل پونه ها ، نا مهربانی آتشم زد
گل پونه ها ، بی همزبانی آتشم زد

می خواهم اکنون تا سحر گاهان بنالم
افسرده ام دیوانه ام آزرده جانم

ای نگاهت نخی از مخمل و از ابریشم
دیر گاهیست که هر شب به تو می اندیشم
به تو آری ، به تو یعنی به همان منظر دور
به همان سبز صمیمی به همان باغ بلور

به همان زل زدن از فاصله ی دور به هم
یعنی آن شیوه ی فهماندن منظور به هم
به تبسم به تکلم به دلارایی تو
به خموشی به تماشا به شکیبایی تو
شبحی چند شبیست آفت جانم شده است
اول اسم کسی ورد زبانم
  شده است

در من اِنگار کسی در پی اِنکار من است
یک نفر مثل خودم عاشق دیدار من است
آی بی رنگ تر از آینه یک لحظه بایست
راستی این شبح هر شبه تصویر تو نیست؟؟!
پس چرا رنگ تو و آینه این قـــدر یکیست؟؟!!
حتم دارم که تویی آن شبح آینه پــــوش

عاشقی جرم قشنگیست به انکار مکوش
آن الفبای دبستانـــی دلـــــخواه تویــــی
عشق من آن شبح شاد شبانگاه تویـــی...

نوشته شده در دوشنبه ٩ آذر ۱۳۸۸ساعت ٥:٥۳ ‎ب.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |


Design By : Night Skin