.......................سیدکمال سیدی صاحباری.......................

................................... گورسن بو گوننر بیر گون قوتولاجاخ و من ایستدیغیما یتیرجاغام ........................................

چرا هرگز ازمن نپرسیدی ، نمی پرسی ، بر توچه می گذرد و بر تو چه گذشته است که همیشه چیزی برای نگفتن داری؟

چگونه است که این را از کلام بریده من نخواندی ، نمی خوانی که همیشه چیزی برای نگفتن دارم ؟

وفاداری و بخشایش از این بیشتر که همه قصه هایم را با گشاده دستی بین شبهای تو تقسیم می کنم و تو هرگز از من نپرسیدی ، نمی پرسی  که چرا همیشه چیزی برای نگفتن دارم؟

شگفتا که دل بستن به شیرینی رنگها در مذهب تو گناهست و حد شرعی دارد، هنگامی که شانه های شکسته من تاب تحمل تابوت باور های مرده را از دست داده بود ، تو از بادبان شکسته کشتی عمر من ، رد عمیق جای پای طوفان را درنیافتی ، در نمی یابی، چرا که هرگز از من نپرسیدی ، نمی پرسی که چرا همیشه چیزی برای نگفتن دارم؟

ولی این یک حقیقت تلخ است ، پرنده ای که در حافظه اش ویرانی آشیانه ای را پشت سر دارد، هرگز بر شاخه های سوخته درخت اعتماد ، لانه نمی بندد.

نه ! نه ! دیر بود و بیهوده ، پرسیدن از من  که چرا همیشه چیزی برای نگفتن دارم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نوشته شده در شنبه ۱٤ آذر ۱۳۸۸ساعت ۳:۳٥ ‎ق.ظ توسط سید کمال سیدی صاحباری نظرات () |


Design By : Night Skin