کاش ...

کاش بر ساحل رودی خاموش ، عطر مرموز گیاهی بودم
چو بر آنجا گذرت میافتاد ، به سرا پای تو لب می سودم

کاش چون نای شبان می خواندم ، به نوای دل دیوانه تو
خفته بر هودج مواجنسیم ، میگذشتم ز در خانه تو

کاش چون پرتو خورشید بهار ، سحر از پنجره می تابیدم
از پس پرده لرزانحریر ، رنگ چشمان ترا میدیدم

کاش در بزم فروزنده تو ، خنده جام شرابی بودم
کاش در نیمه شبی دردآلود ، سستی و مستی خوابی بودم

کاش چون آینه روشن میشد ، دلم از نقش تو و خنده تو
صبحگاهان به تنم میلغزید ، گرمی دست نوازنده تو

کاش چون برگ خزان رقص مرا ، نیمه شب ماه تماشا میکرد
در دل باغچه خانهتو ، شور من ، ولوله برپا میکرد

کاش در بستر تنهایی تو ، پیکرم شمع گنه می افروخت
ریشه زهد تو  و حسرت من ،  زین گنه کاری شیرین می سوخت

کاش از شاخه سر سبز حیات ، گل اندوه مرا می چیدی
کاش در شعر من ایمایه عمر ، شعله راز مرا میدیدی

 

فروغ

 

 

 

 

/ 0 نظر / 2 بازدید